تبلیغات
وبلاگicon
موفقیت

موفقیت
به موفقیت ایمان داشته باشید، آینده از آن شماست. 
قالب وبلاگ
امکانات جانبی

مکتب خونه

Google

در وبلاگ موفقیت
در كل اینترنت

Check PageRank
!بازدید کننده عزیز، به وبلاگ موفقیت خوش آمدید
سرهنگ ساندرس

سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود. در این میان نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه می خری؟

او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم! حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی می گیرم و حتی در مخارج خانه هم می مانم. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان موفقیت،
[ شنبه 25 آذر 1391 ] [ 05:50 ب.ظ ] [ فرشید متین ]
خوش‌بینی
استیو چندلر

در یکی از شب‌های نه‌چندان دور، دختر چهارده ساله‌ام «استفانی»، از من ‏اجازه گرفت که به همراه دوستش برای قدم زدن از خانه بیرون بروند و قول داد که ساعت 10 شب بازگردند.
‏من بعد از پایان اخبار ساعت ده ‌و نیم، ناگهان متوجه شدم که هنوز بازنگشته است. مدتی با نگرانی در خانه قدم زدم و فکر کردم که چه باید بکنم؟ سرانجام اتومبیل‌ام را برداشتم و در همان اطراف به جست‌وجو پرداختم. تمام ذهن‌ام را خشم و وحشت فراگرفته بود. 
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان موفقیت،


برچسب ها: خوش بینی،
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ فرشید متین ]

 راز کامیابی در پشتکار است (داستان واقعی)
جک کنفیلد
 
«باری فاربر»، نویسنده‌ی کتاب «الماس در سنگلاخ» می‌نویسد:
‏اولین کتاب من تحت عنوان «هنر فروش و بازاریابی» را پیش از آنکه ناشری پیدا بشود و آن را بخرد، به بیست و شش ناشر دیگر ارائه کرده بودم. در اینجا می‌خواهم از مؤلفان و نویسندگانی که گرچه بسیار هم با استعداد و خوش قریحه هستند، اما چگونه قادر نمی‌شوند کتاب‌هایشان را به زیور طبع یبارایند و آنها را برای چاپ به یک مؤسسه‌ی انتشاراتی بسپارند یاد کنم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان موفقیت،
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ فرشید متین ]

پسر ترسو (داستان واقعی)
ناپلئون هیل - کلمنت استون

سخنی از این داستان:«همیشه وقتی نوع برخوردمان را تغییر دهیم، همه چیز تغییر می‌کند
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بن در نزدیکی یک منطقه‌ی فقیرنشین در «سنت‌جوزف» واقع در «میسوری» بزرگ شد. پدرش خیاط مهاجری بود که درآمد کمی داشت. گاهی حتی چیزی برای خوردن یا گرم کردن خانه نداشتند. بن همیشه یک سطل ذغال برمی‌داشت و به انتهای خط راه‌آهن در آن نزدیکی می‌رفت و تکه‌های زغال جمع می‌کرد. او از کوچه‌های پشتی می‌گذشت تا بچه‌های مدرسه او را نبینند


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان موفقیت،
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 12:11 ب.ظ ] [ فرشید متین ]
رؤیای بر باد رفته (داستان واقعی)
جك كانفیلد

‏سالها پیش در اسکاتلند خانواده «کلارک» تنها یک رؤیا در سر می پروراند و آن هم سفر به آمریکا و گشت و گذار و سیاحت آن سرزمین بود. کلارک به سختی کار می‌کرد و همسرش صرفه‌جویی، تا بتوانند هزینه این مسافرت رؤیایی را فراهم کنند. البته چند سالی طول کشید تا توانستند به اندازه کافی پول پس‌انداز کنند و پاسپورت‌های خود را بگیرند و خانواده که مرکب از زن و شوهر و هشت بچه بودند عازم سفر شوند و در یک کشتی مجلل تفریحی بلیت‌های خود را رزرو کنند
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان موفقیت،
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ فرشید متین ]

شور و شوق
جان ماکسول

سخنی از این داستان:«هیچ چیز جای عشق و علاقه را نمی‌گیرد».
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

می‌گویند که جوانی کم شوروشوق نزد سقراط رفت و گفت: «ای سقراط بزرگ، آمده‌ام که از خرمن دانش تو خوشه‌ای برگیرم».
فیلسوف یونانی جوان را به دریا برد، او را به درون آب کشانید و سرش را ۳۰ ثانیه زیر آب کرد. وقتی که دست خود را برداشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود، تکرار کند.



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان موفقیت،
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 12:07 ب.ظ ] [ فرشید متین ]


بهترین اتومبیل (داستان واقعی) 
‏ناپلئون هیل - کلمنت استون

سخنی از این داستان: «اگر بدانید چه می‌خواهید، آن‌گاه راهی برای رسیدن به آن پیدا خواهید کرد».


سال‌ها پیش هنری فورد تصمیم به ساخت موتوری گرفت که امروزه به (V-8‏) معروف است. او می‌خواست موتوری بسازد با هشت سیلندر که همه‌ی سیلندرها در یک بلوک قرار بگیرند. همه‌ی مهندسین یک صدا گفتند که امکان ندارد بتوان هشت سیلندر گازوئیلی را در یک بلوک جا داد .

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان موفقیت،
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ فرشید متین ]
با فکرش بخواب (داستان واقعی)
هالی پارکر

‏وقتی به سنی رسیدم که مشکلاتی برای خودم داشتم و آن‌قدر جوان بودم که حرف پدرم را بدون چون و چرا می‌پذیرفتم، وقت زیادی را صرف گوش دادن به نصیحت‌های پدرم می‌کردم. هر روز ساعت ۶ ‏بعدازظهر، کنار میز آشپزخانه روبروی در می‌نشستم. می‌خواستم اولین کسی باشم که مشکلاتش را به پدر می‌گوید. ‏همیشه مدت کوتاهی منتظر می‌ماندم. رأس ساعت ۶:۱۵ ‏پدرم از در وارد می‌شد .

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان موفقیت،
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ فرشید متین ]
درباره وبلاگ


نویسندگان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نظر سنجی
نظرتون دربارۀ مطالب موجود در این وبلاگ چیه؟





آمار سایت
بازدیدهای امروز : بازدید
بازدیدهای دیروز : بازدید
كل بازدیدها : بازدید
بازدید این ماه : بازدید
بازدید ماه قبل : بازدید
تعداد نویسندگان : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

پیچک